Mary Magdalene
بی گناه تر از مسیح
اشکهای تو بودند
که زخم پای عشق را
مرحم شدند
داربست
وقتی آخرین پیچ داربست رو محکم کرد، با خودش گفت: بالاخره کار این داربست هم تموم شد...حالا تا ابد هم می تونه محافظ این دیوارهای سیمانی باشه !... بلند شد و روی لبه ی داربست ایستاد. آخرین پکش رو به ته مونده ی سیگارش زد و نگاهی به آسمون بالای سرش انداخت؛ اون بالا یه دسته کبوتر سفید میون گلوله های ابر حلقه زده بودند...چقدر دلش می خواست می تونست مثل اون کبوترها آزاد و رها پرواز کنه...سوز باد سردی لاله ی گوش هایش رو قلقلک می داد. دست هایش رو از هم باز کرد و حس کرد به قدری سبک شده که می تونه همراه باد پرواز کنه...
چند لحظه ی بعد، صدای جیغ و فریاد آدم هایی که دور سر جنازه اش روی زمین حلقه زده بودند، همه جا رو پر کرده بود...اون بالا، توی آسمون، آخرین کبوتر سفید میون سفیدی ابر ها گم شد.
نسیم
از میان هیاهوی مرغان دریایی
گذشت
و پشت پلک گرم رود
انگشتی به موج سایید،
گونه هایم سرد شدند...
دستم را
بگیر
این آخرین بهانه ی عاشقی است