تبليغاتX
آن سوی بی شرط

Mary Magdalene

بی گناه تر از مسیح

اشکهای تو بودند

که زخم پای عشق را

مرحم شدند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:5 توسط شروين شلایی |

داربست 

وقتی آخرین پیچ داربست رو محکم کرد، با خودش گفت: بالاخره کار این داربست هم تموم شد...حالا تا ابد هم می تونه محافظ این دیوارهای سیمانی باشه !... بلند شد و روی لبه ی داربست ایستاد. آخرین پکش رو به ته مونده ی سیگارش زد و نگاهی به آسمون بالای سرش انداخت؛ اون بالا یه دسته کبوتر سفید میون گلوله های ابر حلقه زده بودند...چقدر دلش می خواست می تونست مثل اون کبوترها آزاد و رها پرواز کنه...سوز باد سردی لاله ی گوش هایش رو قلقلک می داد. دست هایش رو از هم باز کرد و حس کرد به قدری سبک شده که می تونه همراه باد پرواز کنه...

چند لحظه ی بعد، صدای جیغ و فریاد آدم هایی که دور سر جنازه اش روی زمین حلقه زده بودند، همه جا رو پر کرده بود...اون بالا، توی آسمون، آخرین کبوتر سفید میون سفیدی ابر ها گم شد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:58 توسط شروين شلایی |

نسیم

 از میان هیاهوی مرغان دریایی

 گذشت

 و پشت پلک گرم رود

 انگشتی به موج سایید،

 گونه هایم سرد شدند...

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:49 توسط شروين شلایی |

دستم را

 بگیر

این آخرین بهانه ی عاشقی است

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:43 توسط شروين شلایی |