تبليغاتX
آن سوی بی شرط
در این سالها از خیلی ها شنیده ام که معتقدند که  نسل سوخته اند نسلی که جوانیش به جنگ و دیگر مصایب شیرین!این سالها خورده من اما مثل انها فکر نمی کنم به مصایب یک نسل هم کاری ندارم به قول صادق هدایت این حرفها از سر من و امثال من زیادی است من فکر نمی کنم که سو خته ام وقتی که به جنولوژی تبار خودم نگاه میکنم جز خاکستر چیزی نمیبینم و جز حسرت ،حسرت کودکی حسرت نوجوانی حسرت جوانی حسرت بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی!حسرت یک نوازش لطیف بی گناه و بی مرض حسرت فشردن پنج انگشت از جنس سید و...حتی نامردی!آره نادر از سرمان زیاده در حسرت اسکندری هم ماندهایم و این بغض فرو خورده که پایین نمی رود ای کاش منفجر می شدوبا خودش همه چیز را می ترکاند و عجب پوست کلفتهایی بودیم و هستیم ما، کجاست یونسکوی فقید که ببیند ما عمری است (عمر!)سر گنده و بی ریختمان را پایین گرفته ایم (به دلیل سنگینی تک شاخی است که از بس سبز شد و خشک شد و افتاد و باز هم سبز شدروی مخمان او هم به درازای یک عمر ماندگار شد بین دو چشم حسرت کش حیرت بینمان وشد این معوج زمخت بی ریخت ،یک تک مضراب در ارکستر ناهمگون ریخت شناسی یک تیره!)و به پیش شاید هم به پس می رویم گفتم که نسل از سر ما زیادیه بیشتر به قبیله و تیره و طایفه شبیهیم تا نسل گفتم قبیله و به یاد آن به قول شاملوی بزرگ:نوحه خان مدرن کاباره ای افتادم که می خواند قبیله یعنی یک نفر!مصداق این بیت را در چشمان خسته همه قبیله دیده ام قبیله بی تبار و بی نژاد و بی مرتع!تیره ی قوهای بی بال و لک لک های پا شکسته ی بی جفت!

احساس می کنم روبه رویم(بخوانید رو به روحم)بالای سرم درست مقابل هیکلم یک چاله سیاه ظلمانی دهان باز کرده وآنچه را که هنوز در وجودم متولد نشده را با اشتهایی سیری ناپذیر می بلعد،امید امید خوراک این ضحاک فضایی است...

...امید هم روبه رویم نشسته مثل همیشه متفکر،عمیق،انباشته از علم و اندیشه،...هه هه هه ...امید میخندد

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 19:18 توسط شروين شلایی |