دکه ی میدان بزرگ،
سنگی روی روزنامه های زرد،
باد پاییزی....
دریغا که فقر
چه به آسانی
احتضار فضیلت است!
به هنگامی که تورا
از بودن و ماندن چاره نیست
بودن و ماندن
و رضاو پذیرش.....
ا . شامو
باد
برشانه ی کوه
گلاله ی علف را
پریشان کرد
(یکی رفت
یکی موند
یکی به حسرت سری جنبوند)

سينه ام
و اردک هايي شاد
بازي کنان به صورت من آب مي فشانند.
آه خسرو، پادشاه شکست خوردگان
تمام لشکريان پارچه يي ات متواري شدند
سربازاني از نور، سايه ها
تو خسرو اشباح بودي.
آه ها از هر سوي بامداد بيست و هفتم تيرماه
به خانه ي تو روان اند
تو خسرو اشباح بودي
سيرت نديده
تمام مي شوي.
دو برکه ي اشک است
سينه ام
و پرندگاني که به صورت من آب مي فشانند
از پاهايت که سرد مي شوند
خبري ندارند.
شمس لنگرودي؛
اًمداد، اًمداد،
الف. بامداد را خبر کنيد؛
اين شعر نيست
که نان را قسمت کرده است،
اين نان است که همچنان
شاعرانً سرزمينً مرا تقسيم مي کند.
دسته اي
داس به دست و
دروگرً آبرويً خويش،
گروهي خسته و خراب
با برفً هزار زمستان شان برسر.
خاکشان در دهانً باد،
باد،
که تنها سکوت
اين سکوت خزنده خودفروش است
که در فراروي آبروي آدمي
از امکان اندوهبار نان و نواله
سخن مي گويد.
بامداد، هي بامداد،
به من بگو در اين گرگستان
بر گريه هاي بي پايانً تو چه مي رود،
اينجا آيا تويي
که مرده ريگً روياهايت را
کشان کشان
به جانبً بازارً مکاره مي برند،
تا پيراهنت را
پروار بندً بي دليلي مگر،
يا عينک و عصايً تو را
به بهايٍ يکي نواله ي ناگزير...،؟
آري منم
شاعرً بي قرارً بعد از من،
منم
که از شرمً روزگار،
در گور حتي
-کفن دريده-
دست در خود گشوده ام،
سيدعلي صالحي